تبليغاتX
 زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
 

مرگ

مرگ
بسیاری از مردم در طول زندگی خود به لحظه ی مرگ می اندیشند و سعی دارند اخرین لحظات زندگی را در مغز خود تجسم کنند ولی این کار برای هیچ کس میسر نیست.افراد خاصی که توانایی ذاتی و هوش سرشار داشته باشند می توانند در ذهن خود تصاویر خاصی را ببینند به عنوان نمونه دیمیتری مندلیف (شیمیدان روس) در خواب جدول عناصر را دید.برخی از اتفاقات علمی تخیلی و ماشی الاتی که ژول ورن (نویسنده ی معروف فرانسوی) در اثار خود از انها یاد کرده بوده بعدها به حقیقت پیوستند.به برخی از نویسندگان بزرگ الهام شده بود که مرگشان نزدیک است.تعدادی از انها حتی در کتاب های خود شرایطی مشابه شرایط مرگ خود را به نگارش در اورده بودند.
در این جا سخنانی را که بعضی از مشاهیر جهان در اخرین لحظه ی زندگی بر زبان اوردند را ذکر می کنیم.
گاندی
می گوید:((اگر نتوانیم ازاد زندگی کنیم بهتر است که مرگ را با اغوش باز استقبال کنیم.))
فیودو تایچف
شاعر روسی گفت:((وقتی انسان نمی تواند کلمات مناسب را برای احوالش بیابد چه شکنجه ای را تحمل می کند!))
ماری انتوانت
ملکه ی فرانسه در روز اعدام خود بسیار خوددار و متین بود.وقتی از سکوی اعدام بالا می رفت ناگهان لغزید و پای جلاد خود را لگد کرد.بعد رو به او کرد و گفت:((لطفا مرا به خاطر این کارم ببخش اصلا عمدی نبود.))
البرت انیشتن
اخرین کلمات او را هیچ کس نفهمید زیرا پرستاری که در کنارش بود المانی نمی دانست.
یوری گاگارین
اولین فضانورد دنیا درباره ی مرگ می گوید:((انسان هر چه بر سنش افزوده می شود حافظه اش کوتاه تر و رشته ی خاطراتش دراز تر می شود و همه ی این مسائل را در هنگام مرگ به یاد دارد که مانند یک فیلم کوتاه داستانی از مقابل دیدگان او میگذرد.))
لئوناردو داوینچی
قبل از این که روح خود را تسلیم مرگ کند اظهار داشت:((من به مردم توهین کردم اثار من به ان درجه از عظمت نرسیدند که من در طلبش بودم.))
توماس کارلایل
مورخ و نویسنده اسکاتلندی درست قبل از اینکه جان به جان افرین تسلیم کند گفت:((احساس کسی را دارم که در حال مرگ است.))
لئوتولستوی
اخرین روزهای زندگی خود را در دهکده ای در جواریک ایستگاه راه اهن کوچک سپری کرد.او که در 84 سالگی از زندگی در مایملک خود خسته شده بود به همراه دختر و پزشک خانوادگی اش سوار قطار شد تا به طور ناشناس سفر کند.ولی در ابتدای سفر سرما خورد و مدتی بعد دکتر تشخیص داد که مبتلا به ذات الریه شده است.اخرین جمله ای که تولستوی زیر لب زمزمه کرد این بود:((من عاشق حقیقتم.))بعضی از اطرافیان او نیز می گویند او قبل از اخرین دم گفت:((مرگ را درک نمیکنم.))
نرون
امپراطور روم قبل از این که بر زمین بیفتد و بمیرد فریاد زد:((چه بازیگر بزرگی در درون من می میرد.))
جورج ویلهلم فردریک
پدر مکتب دیالکتیک هکل تا اخرین لحظه ی زندگی بر عقیده ی خود پا بر جا ماند.او در زمان مرگ زیر لب گفت:((تنها یک نفر بود که در طول زندگی مرا درک می کرد.)) و بعد از یک مکث کوتاه ادامه داد:((در حقیقت حتی او هم مرا نفهمید.))
برنارد شاو
می گوید:((ارزو دارم که تا اخرین رمق وجود من ثمربخش باشد و هنگامی بمیرم که دیگر از من هیچ خدمتی ساخته نباشد.))او هم چنین می گوید:((یکی از عجایب زندگی این است که مرگ درست وقتی ما را در می یابد که اماده شده ایم تا از یک زندگی شیرین برخوردار شویم.))
فردریک اول
کشیشی که بر بالای سر پادشاه روسیه به هنگام مرگ دعا می خواند شنید که او گفت:((انسان برهنه به این دنیا می اید و برهنه از دنیا می رود.))سپس فدریک دست کشیش را کشید و فریاد زد:((حق ندارید مرا برهنه دفن کنید می خواهم یونیفرم کامل بر تن داشته باشم.))
فئودور داستایوفسکی
روز 28 ژانویه سال 1881 از خواب بیدار شد و ناگهان دریافت که ان روز اخرین روز زندگی اوست.او هم چنان روی تخت دراز کشید و صبر کرد تا همسرش انا از خواب برخیزد.انا ابتدا حرف او را باور نکرد ولی او اصرار داشت که همسرش کشیش را خبر کند.وقتی کشیش بالای سر وی دعا خواند او از دنیا رفت


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دانشگاه شمال

سلام دوستای گلم...خیلی وقت بود وبلاگم رو به روز نکرده بودم...دارم می رم...فردا باید برم و دیگه اهر به خاطره ها می پیوندد...نمی دونم سال دیگه تو این دانشگاه باشم یا به تهران بیام که امکان اومدنم به تهران ۹۵٪ هستش...کلی از کاراش رو کردم و یه کمی مونده...ولی خیلی جای باحالیه بدونید بهشت که می گن اینجاست...خیلی جای خوشگل و باحالیه...دانشجوهاشم حرف ندارن...یه عکسم از هتل دانشگاه می ذارم حال کنید...حیف که فقط مال بچه پولداراست که میان اونجا حال می کنن...

این دانشگاه جز ۳ دانشگاه زیبای خاورمیانه است که به گفته ی خیلی ها اوله...سالن ورزشی.زمین فوتبال مصنوعی.زمین فوتبال طبیعی.استخر شنا.سالن بدن سازی.سالن ۲۰۰۰نفری والیبال و بسکتبال.ار همه مهمتر میدان تنیس و...امکانات آموزشی بی نظیر باعث شده که این دانشگه در کل ایران معروف بشه...

شمال


نمایید.

شمال


 

این یه عکس قدیمیه...الان ۳ برابر شده...خیلی هم بهتر شده...اگه عکس جدید گیر بیارم می ذارم


 

شمال

شمال


 

 

 


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 5:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام فقط سلام..................

 

دوستاي گلم اومدم ، بعد اين همه مدت اومدم. آخ كه چقدر دلم براتون تنگ شده بود.دوستاي اهري من ناب نابن.كنكور تموم شد. درسته هنوزم باور ندارم تموم شده و طبق عادت وقتي بيكار ميشينم حس مي كنم واي درسم موند . مامانمم هي ميگه علي پس كي مي خواي درس بخوني؟(البته زيادم درس نخوندم)دوست دارم همين جا اينو بگم كه واقعاً كلاس امسال ما شايد تو 100سال ديگه هم كلاسي به اين زرنگي و شلوغي تو اهر جمع نشه . البته من جز اون دسته اي هستم كه شامل اون جمعي كه گفتم نمي شم  . بچه هاي كلاس ما واقعاً كم درس خوندن . ضريب هوشي عجيبي داشتن . واسه مثال دوتا از دوستاي خيلي نزديكم آقا فربد و سعيدخان 10 ساعت روز رو تو بيليارد بودن.2ماه مونده به كنكور درسو تعطيل كردن(سعيد مخصوصاً خيلي كم مي خوند)ولي با اين وجود هميشه رتبه هاي برتر شهر تو تمام آزمون ها بودن و انشالله تو كنكورم بهترين هستن . به نظر من رمز موفقيت بچه هاي ما با عرض معذرت فراوان از دختر خانوما اين بود كه اصلا حسود نبودند . (البته همه از كنكور امسال گله مندن و مي گن قبول نمي شيم. انصافاً هم عجيب سوال سخت بود واي واي واي ....) همه به هم كمك مي كردن تا همه قبول شن... البته خداييش اينجاشم بايد بگيم كه تو اهر تو حق دخترا خيلي ظلم مي شه و هيچ كدوم از معلماي ناب اهر به مدارس دخترونه مخصوصا توحيد كه آنتي معلم مرده نمي رن . من شخصاً اگه كمي درس خوندم واقعاً زير سايه سعيد و فربد گل بود كه خيلي كمكم كردن.هم رفيقه خوبي بودن هم داداشم بودن.به جاي اينكه من برم بيرون اونا هميشه عصرا ميومدن دمه درمون و كلي مي خنديدم تا من كمي شارژ شم واسه درس خوندن يا خيلي روزا با فربد با ماشين مي گشتيم.بالاخره همه اين اتفاقات اومد و گذشت وتجارب زيادي رو تو كوله بار زندگي من ....نمي دونم چه فعلي بگم(آخه واجبه حرفاي گنده گنده بزني؟؟؟همون تجربه كسب كردم) فقط دعا كنيد نتايج خوب باشه و رقيبامون نتونن خوب بزنن چون كه من  شخصاً انتظار چنين كنكوري رو نداشتم.ً

اين عكس متعلق به رديف آخر كلاسمون كه به قول بچه ها نبض كلاس يا همون سالاراي كلاسه.واقعا رديف آخر كلاس ما عجيب شلوغ بودن.آقاي جليل زاده مدير اسبق يادمه يه بار اومد ديدم ما داريم كلاس و مي تركونيم داد زد حيف كه درس خونيد اگه تنبل بودين با همين صندليا لهتون مي كردم.آخر سر از همه كسايي كه كمكم كردن تا كنكور خوبي داشته باشم واقعا تشكر ميكنم . از بابا مامانم كه واقعا اخلاق زشتمو تو اين مدت كنكور تحمل كردن ، از فربد محسني  و سعيد محمودپور ، از دوستايي كه كتابشونو در اختيارم گذاشتن كه واقعا كتاب هاي يكي از دوستا هم عجيب به دردم خورد و خيلي ازشون استفاده كردم و جا داره اينجا هم واقعا ازشون تشكر كنم و آرزو كنم از هر رشته اي كه دوست دارن قبول شن ، تشكر و قدر داني كنم.

 

چند تا عكس با بچه ها. واقعاً اگه كسي تجربه نكنه احساس نمي كنه چقد سخته دوري از دوستايي كه 4 سال از 7 صبح تا 3 عصر و با خيلياشونم تا  دير وقتا با هم بودن . واقعاً سخته . روز آخر هيشكي دلش نمي اومد از مدرسه بره.همه تو بغل هم بودن . همه گريه مي كردن بغل هم.واقعاً خيلي لحظه سختي بود. همه بچه هاي مدرسه ايستاده بودن و اوج مهر و محبت رفيقا رو نسبت به هم تماشا مي كردن.خيلي سخت بود خيلي.....

عكسم با فربد و مجتبي

 

اينم جعفر جهاني(رهبر اركست كلاس كه هم خواننده كلاس بود هم رهبري بچه هايي كه رو كتابا و صندلي ها آهنگ مي زدن) سمت راستمم امين حربي.

 

اولين جايي كه بعد از روز آخر مدرسه رفتيم....

من اين عكسو دوست نداشتم بذارم ولي يكي از بچه ها قسمم داد مجبور شدم .بيا حاج آقا اينم عكسي كه مي خواستي...

 

آقاي صالحي دبير رياضي....


 

نوشته شده توسط علی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 1:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هر آمدنی را رفتنی است ....

دوستان گلم از عمر وبلاگ ما هم چند روزي بيشتر باقي نمانده است . دوست دارم تو اين چند وقتي كه با هم بوديم هر نظري نسبت به من داريد بگيد . ضمناً هرچي دوست دارين بگين و اصلاً هم خجالت نكشين . يادتون هم نره كه هميشه زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست .


 

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


روزهای زندگی

چند روز پيش كه با بابام داشتيم آلبوم هاي قديمي رو تو خونه پدر بزرگم نگاه مي كرديم  يه عكس خيلي قديمي رو ديديم كه بابام گفت : علي بيا اين عكس رو برداريم ببريم بزرگ كنيم . وقتي عكس رو از آلبوم در آورديم يكهو چشمم به پشت عكس افتاد كه يه دست نوشته پشتش بود . هممون بهت زده شده بوديم . دست خط دايي پدربزرگم بود كه 47 سال پيش نوشته و اين عكس رو به مادر پدر پزرگم داده بوده . بيچاره دايي بزرگ مرد خيلي خوب و با كلاس و خوش تيپي بود كه چند سال پيش طي يه تصادف تو تهران دار فاني را وداع گفت .خدا همه مردگان را مورد لطف و رحمت خود قرار داده وبيامرزد.

 

 

دوباره اين برف اومد و ما رو از درس و زندگي انداخت . اين طوري كه بوش مي آد مدرسه ها باز هم بايد يه چند روزي تعطيل بشه . خوش به حال معلم ها و بچه هاي ابتدايي و راهنمايي و واي به حال پيش دانشگاهي ها كه درس ها همشون مونده و 2 ماه هم از مدرسه مونده .


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 10:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ديوانگي

امروز از صبح كه از امتحان كانون آمده ام نمي دانم چرا يك ناراحتي و افسردگي شديدي سراغم آمده است كه يه طوري به ديوونگي كشيده شده . نه مي تونم تو خونه بمونم نه مي تونم برم بيرون . خودم رو با هزار جور سرگرمي هاي كاذب كه اصلا هم برايم جذاب نبود و فقط به خاطر اصرار خانواده بود سرگرم كردم و يه حال و هوايي ديگه اي دارم . شايد يه علتش يه صحنه اي بود كه دم محلمون تو كافي نت باهاش روبه رو شدم و شايد هم يه علتش خستگي بيش از حد امتحانات و آزمون هاي كنكور و هزار جور مزخرفات ديگه كه آدم رو كلافه مي كنه و به قول بچه ها كنكور زده مي كنه . هفته اي دو بار امتحان كانون و هر يك ماه يه دونه امتحان شهر تهران و هزار جور امتحان داخلي توان آدم رو ازش مي گيره و آدم رو از زندگي كردن خسته مي كنه . نزديك ۵ ماه تا كنكور مونده و دلهره و اضطراب روز به روز زياد مي شه . واقعا انصافه آدم تو بهترين دوران جوونيش اينقدر اضطراب و دغدغه داشته باشه و فكر و ذكرش فقط درس باشه . هر جا مي ري صحبت از درس و كنكوره . البته ما خيلي راحتريم وگرنه دوست هايي داريم كه بيچاره ها بايد ۶-۵ ساعت رو هم در كلاس هاي كنكور به سر ببرند . صبح از ساعت ۷ به مدرسه مي ريم و بعد از ظهر خسته و كوفته ساعت ۳ بر مي گرديم و ۳-۲ ساعتي هم طول مي كشه كه آدم خودش رو پيدا بكنه . جمعا اگه خودمون رو بكشيم ۸-۷ ساعت وقت برامون مي مونه كه شايد ۵ ساعتش كلا مفيد باشه . يعني روزي ۳ ساعت بيكاري بقيش درس . من كه ديگه كم كم دارم خسته مي شم ولي نه به اونصورت كه دست بكشم به اين صورت كه ديگه كم كم حس رقابت كم رنگ تر مي شه و شوق و ذوق درس خوندن هم از آدم مي ره . خيلي دلم مي خواهد يه روز صبح بلند شم ببينم كنكور تموم شده و از دانشگاه قبول شدم و ديگه غولي به نام كنكور سر راهم نيست(البته غول هاي ديگري هم بعد از اون سراغمان خواهند آمد) واي كه اين توقعات خانواده هم آدم رو مي كشه . عموم مي گه دوست دارم از شريف قبول بشي بابام مي گه فقط تهران مادر بزرگم مي گه هر چي مي شي فقط اول شو و سعيد هم با اون تبليغاتش و نوشابه باز كردناش  مسئوليت سنگيني رو بر دوشم گذاشتن خودمم موندم كه مي تونم جواب انتظاراتم رو بدم يا ممكنه مثل خواهرم توي جلسه كنكور بعضي مشكلات سراغم بياد و نتونم خوب كنكور بدم البته اي كاش من هم مثل خواهرم بتونم از تهران قبول بشم من خودم راضيم به رضاي خدا و هر چي اون صلاح بدونه تابعش هستم و البته خودم هم بيشتر علاقه دارم تو تبريز يا شيراز درس بخونم . ضمنا از شما هم پنهون نمونه عاشق عمرانم و سرمشقم تو زندگي و درس خوندن عموم هستش و دوست دارم مثل اون يه مهندس عمران با كلاس و ... باشم . براي من و همه دوستانم دعا كنين .


 

نوشته شده توسط علی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 7:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر

با عرض سلامي گرم خدمت همه دوستان گلم . شعري كه در زير نوشتم به نظرم زيباترين شعري هستش كه در طول عمرم شنيده ام كه با تمام وجودم تقديم شما مي كنم . دوست دارم شعر هاي مورد علاقتون رو يا به هم ايميل بزنيد يا در قسمت نظرهاي خصوصي بفرستيد تا همش رو يه جا تو وبلاگ بنويسم . ترتيب نوشتن نشانه زيبايي شعرتون از نظر من خواهد بود.

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم 

عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم 

با عقل آب عشق به يك جو نمي رود 

بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم 

خلقم به روي زرد بخندند باك نيست 

شاهد شو اي شرار محبت كه بي غشم

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 5:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

افسوس که عمر در حال گذر است و ما باز هم از اطرافیان غافلیم. واقعا زندگی خیلی گذرا بوده و تا چشم بهم بزنی تموم شده و آنچه برای همه افراد مونده آه و حسرت دوران گذشته است . به قول بیدل دهلوی: (( این گلستان هم خنده واری بیش نیست))


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خواستم برایت بنویسم اما ...

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار  حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

 نه از تو ...

 هی فکر  می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

 دیگر تمام صفحه ها معتاد  نامت اند 

انگار  این قلم

جز  با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

 در گوشه های خالی قلبم

 در لحظه های  تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو  نیست که تکرار می شود

 مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 7:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به نام خدایی که غفور است و رحیم                               زندگی بی تو عذابی است وخیم

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من                                     ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

                                        تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.

                                                       می دانی چرا؟

چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار  است ولی در عین حال دلپذیر هم هست   ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .

بنابراین:

              هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 پس:    

        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

بنابراین:

           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :

 

                                 عاشقانه دوستت بدارم .


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 7:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق

 باعشق،زیستن سخت است ولی زیباست

 براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذارپروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي عشق زندگي كن............

ولي عاشقونه...


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 7:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پاسخ به نظرات خصوصی

ط:

در اولین فرصت ممکن قصد دارم yahoo360  را راه اندازی کنم و هر وقت تموم کردم آدرسش رو براتون می نویسم

ش:

حتما یک عکس جدید پیدا می کنم و تیترش هم می نویسم به درخواست ش ــ البته چون اسرار داري نام كاملت رو مي نويسم ـــ

امیر حسین:

جواب همه سوالاتت رو نوشتم ولی وقت نکردم هنوز تایپ کنم . تایپ ریاضی هم خیلی سخته . انشاالله بعد از عاشورا برات ایمیل می زنم

یک اهری:

برای پخش این فرمت نیاز به برنامه KM PLAYER داری . آدرس سايتي رو كه مي توني دانلود كني برات ايميل مي زنم.

س.م:

تنها جوابي كه براتون دارم نههههه. ضمنا لطفا اگه ممكنه ديگه برام ايميل نزنيد ممنون.

امير:

هنوز نصف راه رو رفتم و نصف ديگش مونده . برام دعا كن

سينا:

باهاشون صحبت كردم گقتن تموم وقت هام پر هستش ولي اگه تونستم هفته اي يه جلسه براشون مي زارم.

م.ش:

بستتون به دستم رسيد و خيلي ازتون سپاسگذارم ولي متوجه بعضي از صفحات از جمله ۶۰ و۶۷ نشدم اگه ممكنه يه توضيحي رو درباره اين صفحات برام ايميل كنيد. ضمنا من حد مجاز رو كسب كردم و مي تونم تو دور دوم شركت كنم.

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 3:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سعید نقی زاده و علی

دوست عزیزم سعید چند روزی که خیلی دلم برات تنگ شده و امیدوارم هر کجا که هستی سلامت و تندرست باشی . مطمئن باش همیشه در قلبم هستی و هیچ وقت فراموشت نمی کنم . خط پادگانتون هم همیشه اشغال هستش و واسه همین نمی تونم بهت زنگ یزنم . بیچاره هر جا می ری با خودت برف می بری .

 

 


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 7:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین(ع)

السلام علیک یا ابا عبدالله

و علی الارواح التی حلت بفنائک

علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار

ولا جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم

***********************

مصیبت حسین (ع)بزرگترین مصیبت است:

" و اعظم بک المصاب " هر مصیبت زده ای که خدا برایش اجر معین فرموده پاداش

به اعتبار مصیبت اوست.هر چه مصیبت سخت تر باشد اجرش بیشتر است .گاهی

زخم شدن بدن یا تلف شدن ما ل است یا مرگ بستگان تا مرگ پسر جوان هر مرتبه

ای که شدیدتر است ثوابش بیشتر است اخر مرتبه اش که مرگ پسر جوان است

بهشت بر او واجب می شود صبر بکند یا نکند.

مصیبت هایی که بر انسان وارد می شود محدود و موقت است

مثلا امروز سرش شکست بعد خوب می شود و یادش می رود اجری برده است.

اما مصیبت حسین (ع) فراموش شدنی نیست لذا رحمت هایی که سال گذشته ایام

عاشورابرای مصیبت زده های حسینی بود امسال نیز هست.

ثواب های دستگاه حسین نا محدود است " اجزل بک الثواب" چنانچه مصیبتش نیز نا

محدود است

"اعظم بک المصائب" مانند مصیبت حسین (ع) در عالم سراغ نداریم مصیبتی که

انقلاب درآسمان ها و زمین پدید اورد.

****************************

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ...این چه شمعی ست که جانها همه پروانه اوست

همینجور که محرم دل ادم رو صفا می ده...اسم حسین هم وب ها روصفا می ده ...

محرم ماه حسین(ع) ...ماه 3 ساله امام حسینه... ماه عقیله بنی هاشم و ماه ابوالفضله...

تو رو امام حسین وقتی عزاداری امام رو به جا می یارین برای من هم دعا کنین ...

ما هم در خانواده خود شخصي را داريم كه شيفته حسين هست و هر سال ماه محرم به

عشق حسين زنجير مي زنه اميدوارم وقتي زنجير مي زنه ما رو هم دعا بكنه

دوست دارین یه روزی شش گوشه امام رو از نزدیک ببینین؟؟؟ دعا کنین همه

عاشقانشون رو...

  

 

 

 

 

 

 

 

      


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آقای قلیزاده

عکسی که زیر مشاهده می کنید متعلق به با مرام ترین و با سوادترین و خوش قیافه ترین و ... معلم شیمی است . محبوب ترین معلمی که طی ۱۲ سال درس خوندنم دیدم و علاقه بسیار شدیدی هم نسبت به ایشون دارم . این عکس رو ۳ سال پیش وقتی که سال دوم بودیم گرفتم . البته عرض کنم که ایشون ورزشکار خوبی هم هستند و سعادتی داشتیم که چندین بار در خدمت ایشون باشیم . البته در ورزش های توپی وگرنه در بدن سازی که رشته تخصصی ایشون هست به گرد پای ایشون هم نمی رسیم. مهمترین شاخصه ای که می شه ایشون رو شناخت در بیرون از مدرسه یک ماشین پیکان-پژو سفید که همیشه با سرعت زیاد در حال حرکته و بعضی وقت ها هم بوق های قشنگی از ماشین شنیده می شه و یه نفر راننده در داخل ماشین هستش که با موبایل ۲ کیلویی بسیار بزرگ در حال صحبت کردن هستش . امیدوارم هرکجا هستش سالم و سرحال و مثل همیشه شاداب به زندگی ادامه دهند .


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 1:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سعید پسری ...

راستش رو بخواين امشب كه با پسر عمم سعيد داشتيم تو خيابون پرسه مي زديم و مثل هميشه با هم شوخي مي كرديم و مي خنديديم يه حس ديگه اي نسبت به سعيد داشتم نا خود آگاه وقتي به چشم هاش نگاه مي كردم نگاهم چندلحظه به او متمركز مي شد و انگار درونم آشفتگي وحشتناكي به پا شده بود.با خود فكر كردم اگه يه داداش مثل سعيد داشتم شايد به اندازه اون دوستش نداشتم و هزار جور فكر و خيال ديگه سعيد براي من نه يه دوست و نه يك برادر بلكه بالاترين حد از محبت دو نفر به يكديگر است.به قول بچه ها من كه واسه همه امر ونهي مي كنم آقا سعيد هم واسه من امر و نهي مي كنه.به جرات مي تونم بگم سعيد تنها رفيق و عضوي از خانوادمون هستش كه حرفش رو بدون هيچ قيد وشرطی قبول دارم.البته خدمتتون عرض كنم اين كار دو طرفه است و اون هم هيچ وقت حرف هاي منو زمين نمي ندازه . منو سعيد به قول معروف كاسه كوزه هامون يكیه و هيچ چيزمون واسه هم مستور و پوشيده نيست. البته بعضي وقت ها نامردي هم تو كارمون هست(بيشتر سعيد) و تو جمع همديگه رو به طرز وحشتناكي ضايع مي كنيم ولي شايد اگه تو گوش همديگه هم بزنيم ناراحت نمي شيم. تا اونجايي كه يادم مي آد هيچ وقت با هم بگو مگو نداشتيم البته از جهت لفظ و اخلاقي وگرنه از جهت فيزيكي هر هفته خونه مادربزرگم همديگه رو حسابي كتك مي زنيم و بيشتر من نقش كيسه بكس رو بازي مي كنم. دوتا ويژگي بسيار بارزي كه داره يكي بدقوليش هستش به طور مثال صبح ها كه با هم ساعت 7 مي ريم مدرسه هر روز نيم ساعت حداقل تاخير داره و هميشه دير مي رسيم به مدرسه و ويژگي دومش فرصت طلبي زيركانه اوست كه از كمترين موقعيت بيشترين استفاده را مي بره و اين چند روز هم خيلي با اين كارش منو ديوونه كرده كه بعد از چند هفته كه مشكل حل شد حساب همه كارهاش رو سرش تلافي مي كنم . ولي از همه اينها گذشته من و سعيد خاطرات خيلي شيريني از همون اول بچگي با هم داريم كه از ذهن هيچ كدوممون امكان نداره پاك بشه . دوست دارم چند تا از اون خاطرات رو براتون بنويسم تا بدونيد اين همه مرام و دوستي و محبت بي خودي بوجود نيومده و خاطرات تلخ و شيرين زيادي پشت اين دوستي وجود داره.

اولين خاطره اي كه مي خواهم براتون بگم از همون اوايل بچگي مون بود كه من حدودا 6 سال داشتم و خونه پدربزرگم زندگی مي كرديم و سعيد اينا هم خونه عمو جلال خدا بيامرزش زندگي مي كردن . فاصله خونه ما با خونشون كمتر از 100متر بود و از پشت بام خونشون ديده مي شد. هر روز صبح بلند می شدم و مي رفتم پشت بام و زل مي زدم به خيابون تا عمه جونم با سعيد بيان . وقتي از دور مي ديدمشون 50-60 پله اي رو سريع پايين مي اومدم و مي دويدم به خيابون و دست سعيد و مي گرفتم و مي بردم خونمون. همون سال ها بود كه من دچار بيماري آبله مرغان شدم و تمام بدنم جوش زد . چون يه بيماري مسري بود رفت و آمد به خونه ما قدغن شده بود و بابام هيچ بچه اي رو به داخل خونه راه نمي داد ولي وقتي به يه اتاقي مي رفت بچه ها يواشكي در رو باز مي كردن و مي دويدن كنار من و با هم بازي مي كرديم البته اين بازي چند دقيقه اي بيشتر طول نمي كشيد و بابام متوجه مي شد و فورا از خونه بيرونشون مي كرد ولي مگه دست بردار بودن بيش از 100 بار رفتن و اومدن تا اينكه همشون مبتلا شدن و طبقه بالا به رديف كشيده شدند وعين موش آبكشيده به رختخواب افتادند . ولي انصافا بعد از اينكه هممون خوب شديم عوض اون چند روز بيماري رو در آورديم و حسابي از خجالت خودمون درباره بازي كردن در اومديم . كلي روزنامه رو پاره پاره كرديم و با اسباب بازي ها به قول بچه ها((توكان توكان)) بازي كرديم چندين ساعت مدام بازي مي كرديم و دريغ از ذره اي خستگي بعد از پايان بازي باز هم خسته نمي شديم و با سعيد به جلوي ماشين ها نخ مي بستيم و انقدر دور خونه مي چرخيديم كه سرمون گيج مي رفت . واقعا روزهاي تكرار نشدني و خيلي خوشي را تو خونه پدربزرگم گذرانديم كه لذنش هنوز در دل هممون وجود داره.

اما از تلخ ترين خاطراتمون اين بود كه سعيداينا به خاطر كار باباش بايد مي رفتن كرج . واي كه چه روزهاي غم انگيزي بود . كل خانواده از رفتنشون ناراحت بودن و به قول معروف بزرگتر ها كه اونقدر ناراحت بودن واي به حال بچه ها . ديگر بازي ها اون طراوت قبلي را نداشت و هر لحظه نداي جدايي به گوش مي رسيد و ماتم وجود همه بچه ها رو گرفته بود . يادمه روزي كه مي خواستن برن انقدر گريه كرده بوديم كه چشم هامون انقدر پف كرده بود كه نمي تونستيم از خونه بيرون بريم . بالاخره رفتن و از اينجا بود كه لحظه هاي خوب كودكي كم كم داشت رنگ عوض مي كرد و تمام خوشي ها به يك زندگي معمولي داشتند تبديل مي شدند.

وحشتناك ترين خاطره زندگي من و كل خانوده روز شومي بود كه همگي واسه ناهار رفته بوديم كارخونه پدربزرگم و عصري كه داشتيم برمي گشتيم به سعيد كمي خوراكي دادند كه ببره بده به سرايدار كارخونه . اتاق سرايدار كارخونه هم تو سالني بود كه 3 تا حوض بزرگ توش بود كه دوتاشون پر از لجن و تو يكي چند تا ماهي بود . آقا سعيد كه تو راه نگاه كردن به ماهي ها وسوسش مي كنه مي ره كنار حوض و زل مي زنه به ماهي ها و تو يه لحظه پاش سر مي خوره و مي افته تو حوض ولي خدا اونجايي به مادرش و كل خانواده رحم كرد كه سعيد به حوض بغلي كه پر از لجن بود افتاد. بعد از چند دقيقه كه از سعيد خبر نشد بابام خواست كه بره سعيد رو بياره و وقتي دم در مي رسه مي بينه يه چيزي روي لجن ها داره خرخر مي كنه وقتي مي ره جلو مي بينه يه چيزي افتاده تو لجن و وقتي دست مي زنه مي بينه سعيد هستش و با فريادي وحشتناك سعيد رو از داخل لجن ها بيرون مي كشه و سريع به طرف نيسان زرد رنگ پدربزرگم می دوه . واقعا اون لحظه قيافه سعيد هيچ وقت از ذهنم پاك نمي شه .سعيد رو فورا به بيمارستان رسوندن و ما هم با جيپ همسايه باغ به طرف بيمارستان رفتيم.همه دست به دعا بوديم و منتظر معجزه .لحظه ها به كندي مي گذشت و شب بود كه خبر رسيد سعيد تكان خورده و خدا سعيد رو دوباره به آغوش گرم خانواده برگردانده است . انگار خدا دوست نداشت كه زمينش از وجود پسر گلی همچون سعيد بي بهره بماند.(البته گلش رو كمي اغراق كردم)

خيلی ببخشيد كه با خاطراتم دلتون رو به درد آوردم ولي از اين جا به بعد تمام خاطرات شيرين و خنده داره:

يك خاطره اي كه هنوزم هووقت يادمون مي افته كلي مي خنديم روزي بود كه باباي سعيد از سفر برگشته بود و واسه من و سعيد دو تا زنجير حسيني آورده بود . منو سعيد كه از ديدن زنجير ها هل شده بوديم و سر از پا نمي شناختيم زنجير ها رو برداشتيم و رفتيم اتاق و درو بستيم و انقدر زديم كه تمام بدنمون كبود شده بود ولي اون همه لذتي كه مي برديم به دست دختر عموي كوچولوي اون وقت خراب شد .از شانس بد من گير يه دختر عموي شلوغ اون وقتها و آرام ومتین امروز افتاده بودیم كه با جيغ و داد و هر فن وفنوني بالاخره زنجير رو از چنگ من در آورد و من با حسرت به زنجير نگاه مي كردم. يادمه وقتي مي ديدم مامانش حواسش بهش نيست يواشكي مي رفتم و محكم يدونه مي خوابوندم تو گوشش .و فرار مي كردم و اون هم انقدر گريه مي كرد كه حالش خراب مي شد و هرچه قدر مي گفت علي منو زد هيچ كس باورش نمي شد.فرداي اون روز براي اينكه تنها زنجير باقي مادمون هم از دستمون نره رفتيم پشت بام وتو شيرووني قايمش كرديم و چند روزي بهش دست نزديم تا خانواده عموم از اهر برن و با خيالي راحت بازي كنيم.

آخرين خاطره اي كه مي خوام براتون تعريف كنم متعلق به تابستون امساله كه ما به همراه خانواده عمه جونم رفتيم تبريز . واي كه چه وزي بود صبح زود با سعيد مثل همه اهري هاي سينما ندیده اول رفتيم شهناز تا فيلم ببينيم . وقتي بليط خريديم و داخل شديم ديديم به غير از منو سعيد هيچ كسي تو سينما نيست و انقدر خنديده بوديم كه حتي نمي تونستيم بلندشويم و بريم . پسر عمم كه از من هم عطشش شديد تر بود گفت يه فيلم ديگه ببينيم و رفتيم كه دوباره فيلم تماشا كنيم و البته اين دفعه از اول فيلم تا آخرش مشغول خوردن بوديم و حتي نفهميديم موضوع فيلم چيه انگار نه انگار که تو سینما فیلم هم تماشا می کنن انقدر ديگه صداي خنده هامون بالا گرفته بود كه كم مونده بود حراست بياد دستمون رو بگيره بندازه بيرون . يادمه اونجابه ياد حرف معلم فيزيكمون افتادم كه مي گفت:((هر وقت ديدين تو تهران يه نفر با دهن باز به آسمون زل زده و هواپيما تماشا مي كنه و يا با شلوار شيش جيب جلوي ميدون آزادي داره عكس مي اندازه بدونيد حتما اهريه.عصر كه برگشتيم خونه تصميم بر اين شد كه بريم شاه گلي (البته سر رفتن شاه گلي مسئله اي پيش اومد كه خيلي خنديديم و چند روزي هي گفتيم هي خنديديم) ماها هم كه شاه گلي رو به خاطر شهر بازي دوستش داريم و وقتي رفتيم مستقيم به سوي شهربازي دويديم. البته شيريني كار اينجا بيشتر مي شد كه دخترها هم قرار بود باهامون بياند و اين شيريني كار رو چندين برابر مي كرد(ترسوندن دخترها خيلي كيف داره) بلند ترين نقطه شهر بازي يعني تو نوك چرخ و فلك بوديم كه باد وحشتناكي مي وزيد و كابين محكم تكون مي خورد . سعيد كه شوخيش گل كرده بود شروع كرد محكم به آواز خوندن و كابين رو تكان دادن واي كه چه جيغ و دادي به پا شده بود . هي التماس مي كردند و ما صدامون بالاتر مي رفت ولي اينكار عواقبي رو هم داشت مثل كبودي بدن ها و پاره شده بدنمون بوسيله ناخن هاي طرفين دعوا . البته یه کتک حسابی هم وقتی پایین اومدیم ازشون خوردیم.

خيلي خاطرات شيرين ديگه اي هم داشتيم كه دوست داشتم براتون بنويسم ولي به حد كافي سرتون رو به درد آوردم . در آخر خداوند منان را شاكرم كه در خانواده اي بزرگ شده ام كه هميشه خاطرات خوشي را برايم رقم زده اند و اميدوارم هميشه زير سايه پدربزرگ و مادر بزرگم به خوبي و خوشي زندگي كنيم.


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 5:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نظر دبيران در مورد عشق:


 دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.


دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.

 دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند


دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.


دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.


دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.


دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود


 نظر تو درمورد عشق چيه؟


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 5:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نامه چارلی چاپلین

نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین میبرید ..............

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای

سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریرشاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

Charlie Chaplin's MODERN TIMES


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای
دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد.....


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 4:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


والیبالیست های آذربایجان

 در زیر دو تا عکس از خودم گذاشتم البته عکس ها زیاد کیفیت ندارن ولی ارزش نگاه کردن رو داره.

پرش بلند یکی از ویژگی های مهم ورزش والیبال است.

یک سرویس پرشی که امروزه یکی از مهمترین ارکان والیبال به حساب می آید.

 


 

نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 8:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر ترکی

گئتمک ايسته ييرسن،
بهانه سيز گئت،
اوياتما مورگولو خاطيره لري،
سسين همين سس دير،
باخيشين اؤگئي،
گئديرسن،
سسين ده ياد اولسون باري...
سن دنيز قوينونا آتيلميش چيچک،
اوستونه دالغالار آتيلاجاقدير.
ساختا محبتين ساختا سند تک نه واختسا اوستونده توتولاجاقدير.
دؤشه نيب يوللار تک آياقلارينا
سنه يالواريم مي...
بو مومکون دگيل!
قويمارام قلبيم تک ووقاريم سينا آلچاليب ياشاماق عؤمور – گون دگيل.
دئميرم سن اوجا بير داغسان، اگيل، دئميرم قاليبدير علاجيم سنه.
 نه سنده محبت قارا پول دگيل، نه من ديلنچييم ال آچيم سنه...
گئتمک ايسته ييرسن...
او يول، او دا سن... بير جوت گؤز باخاجاق آرخانجا سنين.
 گئتدين مي...
نه واختسا دؤنمک ايسته سن تيکانلي ياستيغا دؤنه جک يئرين.
 گئتمک ايسته ييرسن....
نه دانيش، نه دين!
يوخ اول اوزاقلار تک دوماندا ، چنده... نه ييمي سئوميشدين؟
دئييه بيلمه دين، ايندي يوز عييب گؤزوزسن منده.
 گئتمک ايسته ييرسن،
 بهانه سيز گئت،
 اوياتما مورگولو خاطيره لري.
 سسين همين سس دير،
باخيشين اؤگئي،
 گئديرسن،
سسين ده ياد اولسون باري...


 

نوشته شده توسط علی در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 9:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کد آهنگ در موزیک رضا

کد آهنگ در موزیک رضا

This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting